وبلاگicon
از هر گلشنی ؛ گلی - مطالب ابر گریه
 
از هر گلشنی ؛ گلی
♛طفیل هستی عشقندآدمی و پری**ارادتی بنما تاسعادتی ببری (حافظ)♛
درباره وبلاگ


تو ای پری کجــــایی؟

من،پری کوچک غمگینی را،

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛

و دلش را در یک نی لبک چوبین،

می نوازد آرام آرام.

پری کوچک غمگینی،

که شب از یک بوسه می میرد،

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

"فروغ فرخزاد"

مدیر وبلاگ : پریچهر
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
شما از کدام رده ی سنی هستید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر

افتادن برگی بر آب ، مرا به یاد گریه انداخت ... !

اشکهایم چون برگ سبک بود ... اما... !

ای کاش بر دلی به پاکیه آن آب می نشست ...



 کیهان حکمت شعار







نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : كیهان حكمت شعار، برگ، افتادن، افتادن برگ، اشكهایم، اشك، دل، گریه، آب،

سه شنبه 16 اسفند 1390 :: نویسنده : پریچهر

در خلوت كوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست...

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناك بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم!





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : باران، بغض، گریه، خلوت کوچه ها، نم ناک، بی گناهی، چشمانم،

دوشنبه 8 اسفند 1390 :: نویسنده : پریچهر

گـاهـی دلـم میخـواهـد , وقتـی مثـل ِ کودکـی هایـم بـغض میکنـم

خـدا از آسمـان بـه زمیـن بیـاید

اشـک هایـم را پـاک کنـد و دستـم را بگیـرد و

بگـوید: اینجـا آدمـا اذیـتـت میکنـن؟؟ بیــا بریـــــم!!





نوع مطلب : جملات دوستانه، 
برچسب ها : خدا، خداوند، بغض، کودکانه، کودک، گریه، اشک، آسمان، زمین،

چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر

با خود آرام زمزمه می کردم

دلم تنگ است

رهگذری پرسید: دل تنگی برای چیست؟

در پاسخ گفتم:

شاید دلم برای آفتاب، طلوع دل انگیزش تنگ است

وشاید هم برای لبخندی کوچک

دلم برای یار دیرینه ام باران تنگ است

برای قطره ای محبت وشاید هم ذره ای نفرت تنگ است

دنیا را خواهم گشت، شاید راست گویی پیدا شود

آری دلم برای صداقت تنگ است

اما دریغ که صداقت خیالی بیش نیست

دلتنگ گریه کردن هستم

سالهاست که گریه نکرده ام

به یاد می آرم زمانی راکه

انقدر اشک ریختم  تا چشمه چشمانم خشک شد

حال از فرط ناراحتی

می خندم

وخنده ام چه غم آلود است…چه زهرآگین است

رهگذر در همان حال  پرسید :

پس دلتنگ چه نیستی ؟!

گفتم دلم پر  از تنهاییست

لبخندی زد و از گوشه چشمش اشکی آویخت

و آرام رفت  .. آری او رفت اما تمام دلتنگی هایم را نیز با خود برد

و تنها یادگارش همان لبخندی بود که سالها در انتظارش بودم

 







نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : دل تنگی، دل، رهگذر، گریه، اشک، شعر زیبا، شعر، لبخندی،