|
از هر گلشنی ؛ گلی ♛طفیل هستی عشقندآدمی و پری**ارادتی بنما تاسعادتی ببری (حافظ)♛ درباره وبلاگ ![]() تو ای پری کجــــایی؟ من،پری کوچک غمگینی را، می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛ و دلش را در یک نی لبک چوبین، می نوازد آرام آرام. پری کوچک غمگینی، که شب از یک بوسه می میرد، و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. "فروغ فرخزاد" مدیر وبلاگ : پریچهر مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ
پیوندها
نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : پریچهر
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهى بخواهید، اینک گواه همین زخم هایى که نشمرده ایم! دلى سر بلند و سرى سر به زیر از این دست عمرى به سر برده ایم قیصر امین پور
نوع مطلب : شعر، برچسب ها : شعر، شعرزیبا، قیصرامین پور، شعرقیصرامین پور، پاییز، دل، داغ دل، ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده اینک دل من شکسته و خسته اس زیرا یکی از دریچه ها بسته اس نه مهر فسون،نه جادو کرد، نفرین به سفر ،که هرچه کرد او کرد مهدی اخوان ثالث ![]() نوع مطلب : برچسب ها : دریچه، شعر، مهدی اخوان ثالث، شعر زیبا، سلام، پنجشنبه 31 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر
در پی دانه مرو همچو کبوتر، که تو را عاقبت بهر یکی دانه، به دام اندازند صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش تا به هرجا که روی، بر تو سلام اندازند
فریدون توللی
نوع مطلب : سخنان بزرگان، برچسب ها : كبوتر، شیر، صید، شعر، سخنان بزرگان، فریدون توللی، دانه، دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : پریچهر
دهانت را میبویند و عشق را عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبستِ
کجوپیچِ سرما نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناری خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد نوع مطلب : شعر، برچسب ها : احمد شاملو، شاملو، شعر، شعر زیبا، روزگار، غریبی ست، نازنین، می توان در قاب خیس پنجره چك چك آواز باران را شنید می توان دلتنگی یك ابر را در بلور قطره ها بر شیشه دید می توان لبریز شد از قطره ها مهربان و بی ریا و ساده بود می توان با واژه های تازه تر مثل ابری شعر باران را سرود می توان در زیر باران گام زد لحظه های تازه ای آغاز كرد پاك شد در چشمه های آسمان زیر باران تا خدا پرواز كرد.
نوع مطلب : شعر، برچسب ها : باران، شعر باران، شعربارانی، شعر، ابری، لبریز، قطره، قاب پنجره، عشق بارانی، با خود آرام زمزمه می کردم دلم تنگ است رهگذری پرسید: دل تنگی برای چیست؟ در پاسخ گفتم: وشاید هم برای لبخندی کوچک… دلم برای یار دیرینه ام باران تنگ است برای قطره ای محبت وشاید هم ذره ای نفرت تنگ است دنیا را خواهم گشت، شاید راست گویی پیدا شود… آری دلم برای صداقت تنگ است اما دریغ که صداقت خیالی بیش نیست دلتنگ گریه کردن هستم سالهاست که گریه نکرده ام به یاد می آرم زمانی راکه انقدر اشک ریختم تا چشمه چشمانم خشک شد حال از فرط ناراحتی می خندم وخنده ام چه غم آلود است…چه زهرآگین است رهگذر در همان حال پرسید : پس دلتنگ چه نیستی ؟! گفتم دلم پر از تنهاییست لبخندی زد و از گوشه چشمش اشکی آویخت و آرام رفت .. آری او رفت اما تمام دلتنگی هایم را نیز با خود برد و تنها یادگارش همان لبخندی بود که سالها در انتظارش بودم…
نوع مطلب : شعر، برچسب ها : دل تنگی، دل، رهگذر، گریه، اشک، شعر زیبا، شعر، لبخندی، چهارشنبه 5 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
پریچهر باز تو چِته گریه نكن برو توی دشت و جنگل,بگرد و خوشی بُكُن پریچهر دیونه نشو,گریه نكن,بی خیالش دنیایی كه من می بینم همینه,از اولش تا آخرش پری جون منو نیگا منم شدم مثِ خودت تك و تنها توی این دنیا,شاید هم مثِ كوزت آره خوب كوزت فقط یه قصه بود قصه ی آدمای پر غصه بود پریچهر گریه نكن خوشگلكم دلم می گیره پریچهر اشكاتو پاك كن ,عزیزم دنیا همینه یه روزی شادی و شنگول,یه روزم غصه داری یه روزی بی كس و تنها ,یه روزم همه رو داری ببین اون گنجشكو رو دیوار ,ببینش چه خوشگله یا كه اون یحیی گاریچی,میشناسیش ساده دله پول و ماشین و سهام این چیزا رو نداره ولی خوشه یه زن و چار تا بچه كه میبینم عاشقشونه, همیشه پریچهر غصه نخور, با این چیزا حل نمیشه با غم و غصه كه دنیای ماها ,خوب نمی شه پریچهر گوش كن گلم,دِلای ما, هنوزم زیبا كه هست همه رو بی خیالش, پریچهر خدا كه هست نوع مطلب : شعر، برچسب ها : شعر، خدا که هست، خدا، پریچهر، اشک، یکشنبه 22 آبان 1390 :: نویسنده : پریچهر
قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز محرمی نیست که با او به کنار آرم روز مونسی نیست که با وی به میان آرم راز در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز بینیازی ندهد دهر خدایا تو بده سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز ![]()
عبید زاکانی نوع مطلب : شعر، برچسب ها : شعر، شعر زیبا، مرحمی، درد دل، غصه شبهای دراز، سعادت، خسته، عبید زاکانی، جمعه 20 آبان 1390 :: نویسنده : پریچهر
|
||