با خود آرام زمزمه می
کردم
دلم تنگ است
رهگذری پرسید: دل تنگی
برای چیست؟
در پاسخ گفتم:
شاید دلم برای آفتاب،
طلوع دل انگیزش تنگ است
وشاید هم برای لبخندی
کوچک…
دلم برای یار دیرینه ام
باران تنگ است
برای قطره ای محبت وشاید
هم ذره ای نفرت تنگ است
دنیا را خواهم گشت، شاید
راست گویی پیدا شود…
آری دلم برای صداقت تنگ
است
اما دریغ که صداقت خیالی
بیش نیست
دلتنگ گریه کردن هستم
سالهاست که گریه نکرده
ام
به یاد می آرم زمانی
راکه
انقدر اشک ریختم
تا چشمه چشمانم خشک شد
حال از فرط ناراحتی
می خندم
وخنده ام چه غم آلود
است…چه زهرآگین است
رهگذر در همان حال
پرسید :
پس دلتنگ چه نیستی ؟!
گفتم دلم پر از
تنهاییست
لبخندی زد و از گوشه
چشمش اشکی آویخت
و آرام رفت .. آری
او رفت اما تمام دلتنگی هایم را نیز با خود برد
و تنها یادگارش همان
لبخندی بود که سالها در انتظارش بودم…
نوع مطلب :
شعر،
برچسب ها :
دل تنگی، دل، رهگذر، گریه، اشک، شعر زیبا، شعر، لبخندی،