وبلاگicon
از هر گلشنی ؛ گلی - مطالب ابر داستان طنز
 
از هر گلشنی ؛ گلی
♛طفیل هستی عشقندآدمی و پری**ارادتی بنما تاسعادتی ببری (حافظ)♛
درباره وبلاگ


تو ای پری کجــــایی؟

من،پری کوچک غمگینی را،

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛

و دلش را در یک نی لبک چوبین،

می نوازد آرام آرام.

پری کوچک غمگینی،

که شب از یک بوسه می میرد،

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

"فروغ فرخزاد"

مدیر وبلاگ : پریچهر
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
شما از کدام رده ی سنی هستید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

 برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت

کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید!

برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما

جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را

نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت

تا خوابش ببرد.

این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید

ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را

پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه

کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس

گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»

برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات

موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و

اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد.

سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو

نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.

مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى

مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر

زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!





نوع مطلب : داستان طنز سری1، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان، داستانك، داستان پند آموز، داستان آموزنده،

پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : پریچهر

 

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت

نوشته بود : شما در این مکان غذا میل بفرمایید ، ما پول آن را از

 
نوه شما دریافت خواهیم کرد !!! راننده ای با خواندن این تابلو

اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد

و نوش جان کرد ! بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که

بیرون برود ، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا

جلویش سبز شده است !!!

با تعجب گفت : مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من

 
خواهید گرفت ؟

خدمتگزار با لبخند جواب داد : چرا قربان ، ما پول غذای امروز

 
شما را از نوه تان خواهیم گرفت ، ولی این صورتحساب مال

مرحوم پدربزرگ شماست !!!

 





نوع مطلب : داستان طنز سری1، 
برچسب ها : داستان، داستان طنز، غذاخوری، پول، اتومبیل، پدربزرگ،