وبلاگicon
از هر گلشنی ؛ گلی - مطالب پریچهر
 
از هر گلشنی ؛ گلی
♛طفیل هستی عشقندآدمی و پری**ارادتی بنما تاسعادتی ببری (حافظ)♛
درباره وبلاگ


تو ای پری کجــــایی؟

من،پری کوچک غمگینی را،

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛

و دلش را در یک نی لبک چوبین،

می نوازد آرام آرام.

پری کوچک غمگینی،

که شب از یک بوسه می میرد،

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

"فروغ فرخزاد"

مدیر وبلاگ : پریچهر
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
شما از کدام رده ی سنی هستید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : پریچهر

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

                                      ولى دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

                                            پر از خاطرات ترک خورده ایم

 اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

                                                  اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 اگر دل دلیل است، آورده ایم

                                                            اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 اگر دشنه دشمنان، گردنیم

                                                                      اگر خنجر دوستان، گرده ایم

 گواهى بخواهید، اینک گواه

                                                                         همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

                                                                                     از این دست عمرى به سر برده ایم

قیصر امین پور







نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : شعر، شعرزیبا، قیصرامین پور، شعرقیصرامین پور، پاییز، دل، داغ دل،

جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریچهر

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
.






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : اتوبوس، قصاب، سگ، زنگ، باهوش ترین، باهوش، ارزش،

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریچهر

ما چون  دو دریچه  روبروی  هم

                        آگاه   ز  هر  بگو  مگوی   هم

                                   هر  روز سلام  و پرسش و خنده

                                                 هر  روز   قرار   روز   آینده

                                                        اینک دل من شکسته و خسته اس

                                                                زیرا یکی  از دریچه ها  بسته اس

                                                                                                      نه مهر فسون،نه جادو کرد،

                                                                                                              نفرین به سفر ،که هرچه کرد او کرد

                                                                                                                                مهدی اخوان ثالث                       







نوع مطلب :
برچسب ها : دریچه، شعر، مهدی اخوان ثالث، شعر زیبا، سلام،

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریچهر

هنگامی که در زندگی اوج میگیری،

دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی.

اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری،

آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ...

آری گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است ...






نوع مطلب : جملات دوستانه، 
برچسب ها : دوستان، دوست، زندگی، اوج، شکست، پیروزی،

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریچهر

دلتنگ که باشی آدم دیگری می‌شوی!

خشن‌تر ، عصبی‌تر ، کلافه‌تر و تلخ‌تر ...

 و جالب‌تر این‌که با اطراف هم کاری نداری

     همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی می‌کنی که دلتنگش هستی






نوع مطلب : جملات دوستانه، 
برچسب ها : دلتنگ، آدم، دل، عصبی، خشن، اطراف، دیگران،

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریچهر

خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم

و با درد پنهانی

بسی من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

كلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده

دل گمگشته ی من را نشانم ده






نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : خدا، خداوند، درد، رهایی، دل،

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریچهر

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.

جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : مسافرت، داستان، داستان آموزنده، قدرت بیان، دوست صمیمی،

پنجشنبه 31 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر

در پی دانه مرو همچو  کبوتر،  که تو را

عاقبت  بهر  یکی  دانه،  به  دام  اندازند

صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش

تا به  هرجا که روی، بر تو سلام اندازند

فریدون توللی


 

 





نوع مطلب : سخنان بزرگان، 
برچسب ها : كبوتر، شیر، صید، شعر، سخنان بزرگان، فریدون توللی، دانه،

چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر
                      

اگه یه روز چشاتو باز کردی و خودت رو وسط یه کوره دیدی ،

نترس و سعی کن پخته بیرون بیای ، وگرنه سوختن رو همه بلدن ...







نوع مطلب : جملات دوستانه، 
برچسب ها : دوست، دوست من، كوره، كوره آتش، سوختن، همه، چشم، چشمات،

چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

 برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت

کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید!

برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما

جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را

نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت

تا خوابش ببرد.

این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید

ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را

پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه

کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس

گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»

برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات

موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و

اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد.

سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو

نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.

مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى

مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر

زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!





نوع مطلب : داستان طنز سری1، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان، داستانك، داستان پند آموز، داستان آموزنده،

چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر

افتادن برگی بر آب ، مرا به یاد گریه انداخت ... !

اشکهایم چون برگ سبک بود ... اما... !

ای کاش بر دلی به پاکیه آن آب می نشست ...



 کیهان حکمت شعار







نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : كیهان حكمت شعار، برگ، افتادن، افتادن برگ، اشكهایم، اشك، دل، گریه، آب،

چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: نویسنده : پریچهر

چه میخواهیم از این دنیا چرا مغرور دنیاییم


اجل کرده کمین ما را چرا مشمول سوداییم


نه عرفانی و احسانی نه شوق وصل به جانانی


نه رسم بندگی دانیم و نه شرم از جهانبانی


چنین حال و چنین احوال سراپا مست دنیاییم


به پایان میرسد عمر و غافل ما از عقباییم


به دنیا دل اگر بستیم ز فطرت دور میگردیم


دو چشم داریم لیک ز چشم دل کور میگردیم.....





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : دنیا، مغرور، اجل، مرگ، زندگی، عرفانی، عمر، غافل،



( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7