|
از هر گلشنی ؛ گلی ♛طفیل هستی عشقندآدمی و پری**ارادتی بنما تاسعادتی ببری (حافظ)♛ درباره وبلاگ ![]() تو ای پری کجــــایی؟ من،پری کوچک غمگینی را، می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛ و دلش را در یک نی لبک چوبین، می نوازد آرام آرام. پری کوچک غمگینی، که شب از یک بوسه می میرد، و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. "فروغ فرخزاد" مدیر وبلاگ : پریچهر مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ
پیوندها
نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
می توان در قاب خیس پنجره چك چك آواز باران را شنید می توان دلتنگی یك ابر را در بلور قطره ها بر شیشه دید می توان لبریز شد از قطره ها مهربان و بی ریا و ساده بود می توان با واژه های تازه تر مثل ابری شعر باران را سرود می توان در زیر باران گام زد لحظه های تازه ای آغاز كرد پاك شد در چشمه های آسمان زیر باران تا خدا پرواز كرد.
نوع مطلب : شعر، برچسب ها : باران، شعر باران، شعربارانی، شعر، ابری، لبریز، قطره، قاب پنجره، عشق بارانی، پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
صدا بزن مرا ... من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی من شکست داده راخودت برنده می کنی نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی نوع مطلب : شعر، برچسب ها : صدا بزن، جوانی، شکست، آینه، خنده، سالها، دل من، غربت، پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
یه مترسک شکسته ٫عمری
لباش و بسته می بینه اما نمی خواد ٫کلاغها
تنهاش بذارن اخه تو امید باغی ٫نه مترسک شکسته آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشسته واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته
نوع مطلب : شعر، برچسب ها : مترسک، همدست، کلاغها، نامهربون، با خود آرام زمزمه می کردم دلم تنگ است رهگذری پرسید: دل تنگی برای چیست؟ در پاسخ گفتم: وشاید هم برای لبخندی کوچک… دلم برای یار دیرینه ام باران تنگ است برای قطره ای محبت وشاید هم ذره ای نفرت تنگ است دنیا را خواهم گشت، شاید راست گویی پیدا شود… آری دلم برای صداقت تنگ است اما دریغ که صداقت خیالی بیش نیست دلتنگ گریه کردن هستم سالهاست که گریه نکرده ام به یاد می آرم زمانی راکه انقدر اشک ریختم تا چشمه چشمانم خشک شد حال از فرط ناراحتی می خندم وخنده ام چه غم آلود است…چه زهرآگین است رهگذر در همان حال پرسید : پس دلتنگ چه نیستی ؟! گفتم دلم پر از تنهاییست لبخندی زد و از گوشه چشمش اشکی آویخت و آرام رفت .. آری او رفت اما تمام دلتنگی هایم را نیز با خود برد و تنها یادگارش همان لبخندی بود که سالها در انتظارش بودم…
نوع مطلب : شعر، برچسب ها : دل تنگی، دل، رهگذر، گریه، اشک، شعر زیبا، شعر، لبخندی، هیچ وقت چیزی رو خوب نمی فهمی؛ مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی ...! «آلبرت انیشتین»
نوع مطلب : برچسب ها : آلبرت انیشتن، انیشتن، سخنان زیبا، جملات زیبا، جملات، جملات بزرگان، شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
یه پروانه را با دستات می گیری
نوع مطلب : جملات دوستانه، برچسب ها : دوست داشتن، پروانه، دستان، زنده، دوست، زنده ماندن، شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
ﻣﺮﺩ ﻣﺴنی ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥﺷﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ. ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ
ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
نوع مطلب : داستان، برچسب ها : قطار، پیرمرد، پسر جوان، داستان، زود قضاوت نکنید، داستان جالب، قضاوت، یکشنبه 9 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
حقیقت رو قبول کن بعضی وقتا چیزای بد یا خوبی رو باید به عنوان حقیقت تو زندگی قبول کنی
نوع مطلب : جملات دوستانه، برچسب ها : حقیقت، حقیقت زندگی، خوب، بد، خوب بد، پله ها، فرشته، انسان، چهارشنبه 5 بهمن 1390 :: نویسنده : پریچهر
پریچهر باز تو چِته گریه نكن برو توی دشت و جنگل,بگرد و خوشی بُكُن پریچهر دیونه نشو,گریه نكن,بی خیالش دنیایی كه من می بینم همینه,از اولش تا آخرش پری جون منو نیگا منم شدم مثِ خودت تك و تنها توی این دنیا,شاید هم مثِ كوزت آره خوب كوزت فقط یه قصه بود قصه ی آدمای پر غصه بود پریچهر گریه نكن خوشگلكم دلم می گیره پریچهر اشكاتو پاك كن ,عزیزم دنیا همینه یه روزی شادی و شنگول,یه روزم غصه داری یه روزی بی كس و تنها ,یه روزم همه رو داری ببین اون گنجشكو رو دیوار ,ببینش چه خوشگله یا كه اون یحیی گاریچی,میشناسیش ساده دله پول و ماشین و سهام این چیزا رو نداره ولی خوشه یه زن و چار تا بچه كه میبینم عاشقشونه, همیشه پریچهر غصه نخور, با این چیزا حل نمیشه با غم و غصه كه دنیای ماها ,خوب نمی شه پریچهر گوش كن گلم,دِلای ما, هنوزم زیبا كه هست همه رو بی خیالش, پریچهر خدا كه هست نوع مطلب : شعر، برچسب ها : شعر، خدا که هست، خدا، پریچهر، اشک، پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : پریچهر
عاشق شدن آسان است،
اما ادامه آن هنر است. نوع مطلب : جملات دوستانه، برچسب ها : شما چقدر عاشقید، عاشق، هنر، زندگی انگیزه، انگیزه، زندگی، پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : پریچهر
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در
ورودی با خط درشت
نوع مطلب : داستان طنز سری1، برچسب ها : داستان، داستان طنز، غذاخوری، پول، اتومبیل، پدربزرگ، |
||